با اصرارهای سینا قبول کردم که دوباره محمد امین با خانوادش بیان خواستگاری.یه روز جمعه بود و قرار
بود ساعت ۸ بیان.ساعت ۵ روی تختم دراز کشیده بودم.دلم بدجور هوای سورنا رو کرده بود.با اینکه
دیروزش یعنی ۵ شنبه رفتم پیشش اما بازم دلم می خواست برم.وقتی می رفتم اونجا احساس میکردم میاد
کنارم.حضورش رو خیلی زیاد اونجا حس میکردم.می دونستم مامانم نمیزاره برم.واسه همین عکسای سورنا
رو که رفته بودیم دیزین و باهم گرفتیم و بعدش همون روز یه آلبوم خریدیم و قرار گذاشتیم همه ی عکسامو
بزاریم اون تو تا بعد به بچه هامون نشون بدیم! دراوردم گذاشتم جلوم.آلبوم رو باز کردم رو صفحه ی اولش
سورنا نوشته بود عروسکم عاشقتم... عکسا رو میدیدم و غرق میشدم تو خاطراتمون.یه عکس بود که من
بی مقدمه از سورنا گرفته بودم .موهاش انقدر برف بازی کرده بودیم خیس بود و ریخته بود روی پیشونیش و
جذابیتش رو دو برابر کرده بود.نگاهش به یه سمت دیگه بود.از حالت صورتش معلوم بود داره به یه چیزی
فکر میکنه که نگرانه در موردش.چقدر این عکسو دوست داشتم.دلم میخواست بدم پوسترش کنن اندازه کل
دیوار اتاقم و بزنم به دیوار تا هر وقت از خواب بیدار میشم ببینمش.آلبوم رو بستم و احساس کردم یه کم
آروم تر شدم.رفتم جلوی آینه.تازه اونجا متوجه شدم صورتم خیسه و من چقدر گریه کردم! صدای مامانم
اوم:سوگند داری آماده میشی؟ گفتم: بله.با بی حوصلگی آماده شدم.ساعت ۸ بود و من با بابا و سینا و سهیل
و ساناز تو پذیرایی رو مبل نشسته بودیم و منتظر بودیم بیان.تقریبا ۱۰ دقیقه بعد اومدن.محمد امین کت و
شلوار خاکستری پوشیده بود و پیراهنش هم توسی روشن بود.کراواتش هم ترکیبی از مشکی و خاکستری و
توسی بود.دسته گل خیلی قشنگی هم از گلای سرخ دستش بود.خیلی مودبانه و با متانت با من سلام و
احوالپرسی کرد و همینطور با خانوادم.بعد هم گل رو به من داد و رفتن نشستن.همه نشسته بودیم و صحبت
های معمولی رد و بدل می شد.بعد هم پدر محمد امین رفت سر اصل مطلب.بعد از اینکه صحبت های اولیه رو
گفت از بابام اجازه گرفت که منو محمد امین بریم حیاط و با هم صحبت کنیم.بعد از اجازه ی بابام من بلند شدم
و جلوتر رفتم بعد هم محمد امین اومد با هم رفتیم پایین و تو آلاچیق روبروی هم نشستیم.هردومون سکوت
کرده بودیم.تا اینکه من بدون مقدمه پرسیدم: شما چرا اینقدر اصرار دارید که ما با هم ازدواج کنیم؟؟؟یکم
نگام کرد و بعد گفت: چون دوستون دارم و نمی تونم فراموشتون کنم.گفتم: شما می دونید که من عاشق
سورنا بودم.نه؟ گفت: بله.می دونم.گفتم: به نظرتون مشکلی نیست که من دیگه نمی تونم عاشق کس دیگه
ای بشم؟ گفت: سوگند خانوم٬ دوست ندارم فکر کنید که این چیزا برام مهم نیست.اتفاقا خیلی هم مهم بود.من
اولین باری که شما رو دیدم نمی دونستم عاشقید.اونم عاشق بهترین دوستم.من قبل از ملاقات با شما دخترای
زیادی بهم معرفی شده بودن و حتی خواستگاری هم رفته بودم.اما نمی دونم چرا نمی تونستم به عنوان
همسر آیندم بپذیرمشون.من دلم می خواست اول عاشق بشم و بعد ازدواج کنم.مادرم اصرار داشت عشق بعد
از ازدواج هم به وجود میاد.چون فکر میرد داره از زمان ازدواجم می گذره! شما رو دیدم و نمی دونم چی
توی چشماتون بود که کل اون شب به چشمای شما فکر میکردم...دفعه های بعد هم که شما رو دیدم فهمیدم
همونی هستید که من میتونم عاشقش بشم.دلم می خواست اول باهاتون صحبت کنم و بدونم کسی رو دوست
دارید یا نه تا اگه کسی رو دوست دارید من از علاقه م که روز به روز داشت بیشتر میشد جلوگیری کنم.با
شما هم صحبت کردم و درستون رو بهانه کردید.ای کاش همون روز میگفتید که عاشقید.منم با خودم قرار
گذاشتم هر جوری شده بدستتون بیارم.برای همین هر بار که جواب رد میدادین من مصمم تر میشدم.تا اینکه
بیماری سورنا پیش اومد و من متوجه علاقه ی شما به هم شدم.نمی دونید چقدر برام سخت بود.نمی دونستم
چیکار باید بکنم.تصمیم گرفته بودم فراموشتون کنم .اما سورنا ازم خواست...(قطره اشکی که سر خورده بود
رو صورتش رو پاک کرد)سورنا ازم خواست تنهاتون نزارم.می دونست که منم خیلی دوستون دارم.بهم گفت
وقتی سوگند با تو باشه من خیالم راحته.بهش گفته بودم سورنا سوگند عاشقته در ضمن تو خوب میشی.گفت
محمد امین خودتم داری میبینی حالمو.بهم قول بده سوگندو تنها نمیزاری.دستشو گرفتم و گریه کردم.بهم
گفت:مرد که گریه نمیکنه! بهم قول بده.منم بهش قول دادم...حرفاشو قطع کردم و گفتم: پس شما به خاطر
قولتونه که الان اینجایید.گفت:من که گفتم قبل از اینکه به خاطر قولم اینجا باشم دوستون دارم و نمی تونم
فراموشتون کنم.گفتم: منم به سورنا قول دادم که با شما ازدواج بکنم.اما این قولو در حالی دادم که فکر
میکردم خوب میشه و از حرفی که زده پشیمون میشه.اما نمی دونستم که بی وفا تر از ایناس...گفت: سوگند
خانوم سورنا بهترین دوستم بود.با اون دردودل میکردم.حتی اولین نفری که بهش از علاقم به شما گفتم
سورنا بود.سورنا که رفت منم تنها شدم.فقط شما نیستید که احساس تنهایی میکنید.می دونم نمی تونم جای
سورنا رو بگیرم براتون.اما اجازه بدید که سعیمو بکنم تا نزارم تنها باشید.شما فکر میکنید که دنیا به آخر
رسیده.روزگار همین جوری میگذره.چه بسازی باهاس چه نسازی.بیاید با روزگار بسازید اونوقت میبینید که
همه چی تموم نشده و زندگی جریان داره.بزارید منم کمکتون کنم.تو تموم مدتی که حرف میزد من ساکت بودم
و خوب به حرفاش گوش می دادم.می دونستم راست میگه.ادامه داد: "ازتون نمی خوام عاشقم بشید.نمی
خوام خیلی دوسم داشته باشید.فقط می خوام بزارید من کنارتون بمونم و خوشبختی رو حس کنم.بزارید به
قولم به سورنا عمل کنم".توی دلم بزرگواریشو تحسین کردم.بعد از سکوتی تقریبا طولانی گفتم :اجازه بدید
من به حرفاتون فکر کنم.گفت: چشم.بعد به چشماش نگاه کردم.مهربونی توی چشماش موج میزد...با هم
رفتیم بالا.پدرش ازم پرسید:خب سوگند جان.نظرتون چیه؟ گفتم: به آقا محمد امین هم گفتم٬ زمان می خوام
برای فکر کردن.گفت: خانوم خانوما.ما که این همه صبر کردیم.اینم روش.همه خندیدن و اون شب هم به
پایان رسید. منم موقع خواب خیلی به حرفاش فکر کردم...
بعد از دو روز فکر کردن به مامانم گفتم: من فکرامو کردم.جوابم مثبته.البته اگر شما هم جوابتون
مثبته.گفت: قربونت برم عزیزم.کی از محمد امین بهتر.ما هم جوابمون مثبته.بعد از ظهر زنگ میزنم به
مامان محمد امین و جوابتو میگم بهشون.
همه خوشحال بودن جز خودم! من عاشق سورنا بودم و هستم و خواهم بود.جواب مثبتم فقط به خاطر قولی
بود که هم من و هم محمد امین به سورنا داده بودیم وگرنه می خواستم تا آخر عمر ازدواج نکنم٬ اما تصمیم
گرفتم که نزارم محمد امین متوجه این موضوع بشه نا کمتر اذیت بشه.من همه ی تلاشم رو کردم تا منصرف
شه اما نشد و دیگه باقیش تقصیره خودشه...انگار باید بر خلاف میلم تسلیم روزگار می شدم اما بازی
روزگار همچنان ادامه داشت...
فردای روزی که جواب مثبت دادم به محمد امین٬ اومدن خونمون تا قرار بله برون رو بزارن.اون شب محمد
امین اومد تو اتاقم و کلی هم اون شب صحبت کردیم.تو خیلی موارد با هم تفاهم داشتیم.آخر صحبت هامون
بهش گفتم: من تموم این یک سال بدون سورنا هر شب گریه میکردم و روزا جز موارد ضروری از اتاقم در
نمیومدم بیرون.همه می گفتم اینجوری پیش برم از دست میرم و می بازم.می گفتن شیوه ی زندگیتو تغییر بده.
نمی خواستم اما اون شب با حرفات منو به فکر فرو بردی.منطقی تر که به قضیه نگاه کردم فهمیدم
درست میگی.می خوام بگم کمکم کن تا از پیله ی تنهاییم در بیام.دستم رو گرفت تو دستاش به چشمام نگاه
کرد.اولین باری بود که دستمو می گرفت.یه حسی بهم دست داد.گفت: سوگند قول میدم خوشبختت کنم.گفتم:
دلم می خواد قبل از مراسم بله برون بریم سر خاک سورنا با هم.میشه؟ گفت: حتما.فردا ساعت ۴ خوبه؟
گفتم: بله.مرسی. قرار بله برون برای جمعه ی همون هفته ٬ خونه ی ما گذاشته شد...
داشتم روسری رو روی سرم مرتب میکردم که زنگ در رو زد.دقیقا ساعت ۴ بود.به مامانم که داشت میرفت
اف اف رو برداره گفتم مامان محمدامینه٬ بهش بگو الان میام.گفت: کجا می خواید برید؟ گفتم: سر خاک
سورنا.ببخشید دیشب فراموش کردم بگم.ایرادی که نداره؟ گفت:نه عزیزم.رفتم پایین و محمد امین از ماشین
اومد پایین و سلام و احوالپرسی کردیمو بعد در ماشین رو باز کرد و من سوار شدم.توی راه مدام فکرم پیش
سورنا بود و محمد امین هم انگار اینو فهمیده بود چون چیزی نگفت و بعد از یک ربع جلوی یه گلفروشی
ایستاد و از ماشین پیاده شد و چند دقیقه بعد با یه دسته گل رز سفید برگشت.گفتم:ممنون که یادت بود.گفت:
خواهش میکنم.و بعد دوباره حرکت کردیم.وقتی رسیدیم من گل رو برداشتم و محمد امین بطری های آب
رو.سنگ قبر سورنا رو با هم شستیم و بعد من گل رو گذاشتم روی قبرش.با دیدن اسم قشنگش روی سنگ
دوباره بغض کردم و نا خواسته اشکام آروم آروم اومدن پایین.بعد از اینکه فاتحه فرستادیم محمد امین گفت:
من میرم سر خاک پدر بزرگم٬ تا راحت تر حرفاتو بزنی.و بعد رفت.از اینکه تو اون لحظه درکم کرده بود خیلی
خوشحال بودم.گفتم: سورنا بازم منم.اما این دفعه تنها نیومدم.دیدیش؟ همینو می خواستی دیگه نه؟ نمی دونم
الان خوشحالی یا ناراحت؟ سورنا کاش هیچ وقت بهت قول نمی دادم.کاش محمد امین بهت قول نداده بود.کاش
دوسم نداشت و عاشقم نبود...سورنا درک میکنی که برام سخته؟ می فهمی وقتی دستمو گرفت می خواستم
دستمو در بیارم از تو دستش اما به زور خودمو نگه داشتم؟ می فهمی وقتی صدام میکنه تو میای جلو
چشام؟ آخه من چطوری یه عمر باهاش زندگی کنم؟ گفتنه این حرفا دیگه فایده ای نداره می دونم.بی وفا اینو
بدون که من فقط عاشق تو بودم و هستم .اومدم ببینی که به قولی که بهت دادیم عمل کردیم.قبول کردم بشه
شوهرم! باور میکنی؟ واسه خودم هنوز سخته باورش.ای خدا...لعنت به این روزگار...بلند شدم و گفتم:
سورنا عاشقتم واسه همیشه... و رفتم سمت ماشین.محمد امین تکیه داده بود به ماشین و تو فکر
بود.گفتم:خیلی منتظرت گذاشتم؟ تازه متوجه حضورم شد و گفت: نه تازه اومده بودم.بریم؟ گفتم: بریم.جلوی
خونه که ایستاد گفتم: بابت امروز ممنون.ببخشید اگه اذیت شدی.گفت:این حرفا چیه.فردا میام دنبالت بریم
برای جشن لباس بخریم.گفتم:نه دیگه مزاحمت نمیشم با مامان میریم میخریم.گفت: مزاحم؟ اصلا خوشم نمیاد
از این حرفا بزنی.دوست نداری با من بری خرید؟ بد سلیقه نیستما! گفتم: باشه.پس منتظرتم فردا.گفت: حالا
شد! مرسی که این افتخارو بهم دادی! از ماشین پیاده شدم .اونم پیاده شد گفتم: تا فردا خداحافظ.گفت:سوگند؟
گفتم: بله؟ گفت :دوست دارم! گفتم:مرسی! بعد رفتم تو و در رو بستم...